تبليغاتX
تمام شبهای نارونی من
سلامی نارونی.

این بار سومه مینویسم و بلاگفا دیوونه بازی در میاره.

این چند روزه همه اش هوا ابری بوده و بارون می باریده.منم چنان سرمای سختی خوردم و با توجه به آسم خفنی که دارم همه اش باید از خس خس و درد سینه غذاب بکشم.سرفه و هوای آلوده که جای خود دارد.

همسایه پایینی ترانه بمون تا بمونم رو با صدای وحشتناک بلندی گذاشته.که صداش حال آدمو بهم میزنه.فردای روزی که ذاخاری اومد مادر و پدرم اومدن پیشمون.مادرم خیلی خوشحال از بیرون غذا گرفته بودند مادرم شیرینی پخته بود و با آبنبات برای ذاخاری آورده بود.همون شب والدن نارون هم اومدن.همه خوشحال بودند و می خندیدند و منم خوشحال بودم از بار اندوه مادر پدرم بخصوص مادرم کاسته شده.به حدی که انگار فوت ادنا براشون عادی شده و بهتر میتونن با حظور ذاخاری تحملش کنن.نارون از همه عالم و آدم بیشتر خوشحاله.دو روز پیش یه خرس گنده سفید برای ذاخاری خریده بود.بعد بردش بیرون و براش خرید کرد و تنقلات براش خریده بود.بعد با هم به سینما رفته بودند.خوشحالم از اینکه این بچه مایه شادی و آرامش همه شده.امیدوارم روح ادنا هم در ارامش باشه.دیروز هم که نارون از سر کار اومده بود ذاخاری رو برده بود بیرون کمی بگردن.ذاخاری هنوز کوچتر از این حرفاست که بخواد از هوای آلوده و و خیلی مسایل دیگه ایران گله داشته باشه اما غریبی می کنه.روزها ذاخاری خونه مادرمه و قرار شده خونه مادر نارون هم برهبا پدر نارون کلی شلوغ میکنن و میخندن و بازی میکنن.خیلی زود با همه اخت شد خدا رو شکر.

امشب منزل مادر نارون رفتیم.واقعا دستپخت خوبی داره ایشون.جای شما سبز شام لذیذی خوردیم. آکواریم بزرگ خونه توجه ذاخاری رو شدیدا جلب کرده بود اما وقتی نزدیکش شد کمی ترسید.

فردا شب هم مادر و پدرم جمیع والدین و خانواده رو به منزلشون دعوت کردن.حوصله این مهمونی ها و این شلوغیا رو اصلا ندارم و دلم میخواد کمی تنها باشمو و به رفتار ذخاری نگاه کنم و در موردش فکر کنم.از طرفی خوشحالم اومدن ذاخاری باعث شده کدورت کمرنگی که بین والدین من و والدین نارون هست کلا فراموش شه.این برام خیلی خوبه و خیلی مهمه.

بدنم درد میکنه و تا این چند کلمه رو نوشتم هزار تا عطسه و سرفه کردم.میرم بخوابم اما قبلش تولد نینف عزیز روتبریک میگم نه به بعضی  هوادارای اریان که رفتاراشون چندش آوره به دوستای با محبتم تبریک میگم.

 

شب نارونی همه بخیر.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


بالاخره داخاری به ایران اومد!

بالاخره داخاری به ایران اومد!

سلام.

.فکر میکنم تقریبا یکماه شده باشه که آپ نکردم.

تو این چند هفته اندازه یکی دو سال اتفاقات عجیب غریب افتاده.کمی هم سخت و مشکل.شب تولد نارون باید یک عروسی حیثیتی و تحمیلی هم می رفتیم.برای همین نشد همون شب برای نارون جشن بگیریم.تو عروسی هم خیلی بی پکر و ناراحت بودم و اصلا بهم خوش نگذشت.گوشه ایی نشسته بودم و مشغول تماشای جمعیت و عروس و داماد شاد که موبایلم زنگ خورد.وکیل ادنا بود.خبر داد که روز شنبه ذاخاری رو به ایران میاره.یک لحظه احساس کردم خون به مغذم نرسید.بلند شدم و دنبال جای خلوتی می گشتم و چند بار پرسیدم یعنی میاد ایران؟وکیل ادنا هم که انگار خیلی حوصله نداشت حرف بزنه توضیحات مختصری داد و گفت روز شنبه ساعت پنج صبح فرودگاه باشم.بعد هم با یک خداحافظی رسمی قطع کرد.احساس می کردم دلم میخواد همونجا بیفتم بمیرم.روز  ساعتی که بارها تو ذهنم تصور کرده بودم و اونو جلوی چشمم اورده بودم حالا قرار بود دو روز دیگه اتفاق بیفته.وقتی برگشتم بین مردم انگار رنگ و روم خیلی بهم ریخته شده بود.ارزو می کردم زودتر عروسی تموم شه و برگردیم خونه.نارون یکی از دوستان قدیمی شو که همسایه و همکلاس هم بودن پیدا کرده بود و وقتی اومد ن جلو به من معرفیش کنه.اصلا متوجه نبودم چطوری باهاش احوالپرسی کردم.دوست نداشتم از الان با یک احساس بد و یه مشت افکار مزخرف اوقات خوش رو بهش حروم کنم.شب که خواستیم برگردیم خونه به نارون جریان رو گفتم.چنان ذوق کرد و خوشحال شد که تعجب کردم.گفت هیچوقت در آرزوی بچه نبودم به خاطر تو اما زندگیمون از روزمره گی و یکنواختی در میاد و پر از تنوع میشه.قبلا هم نارون اصرار کرده بود که قیم ذاخاری بشم اما من از ته دل راضی به این کار نبودم.حس میکردم دستام روی فرمان ماشین میلرزه و اصلا روش کنترل ندارم از نارون خواهش کردم خودش پشت ماشین بشینه و من غرق فکر شدم

نارون گفت تو هیچ کاری نکن فقط باهاش مهربون باش من خودم همه کار براش میکنم و مادری در حقش می کنم.نارون پشت فرمون بود و من در حالیکه چراغهای زرد و نارنجی تو هوای مه گرفته اتوبان سرد رو می شمردم به این فکر می کردم روز شنبه چه فاجعه ایی و چه لحظات سختی انتظارمو میکشه.در ان واحدچهار نمایشنامه نوشتم در چهار حس مختلف برام خیلی راحت تر بود تا دیدن و رو در رو شدن با ذاخاری.

نمی دونستم بعد فوت پدرش چه حالی داره؟چی باید بهش بگم.اگه پرسید پدرم اگه بهانه شو گرفت من چی باید بهش بگم؟اگر بهانه مادرشو گرفت چه خاکی به سرم بریزم.قبلا ها هیچوقت این طور جدی به این مسایل و این سوالها فکر نکرده بودم.اگر نارون اولش خوشحال بود بعدش غر غر کرد چی؟هزار تا علامت سوال مثل کرم توی مغذم می لولید تا رسیدیم خونه.

پدر مادرم به راحتی از پذیرفتن ذاخاری شونه خالی کرده بودند به این بهانه که در آینده جوابی نداشتن به مادرش بدن.اما جواب روح ادنا رو چی؟نباید می دادن؟کی باید میداد؟اگه نتونستم ار بچه اش خوب نگهداری کنم ایا ادنا منو می بخشه؟ آخه مسولیت یک انسانه شوخی که نیست.

از طرفی به خاطر بعضی مسایل قانونی و حقوقی مسئولیت ذاخاری طبق اونی که ادنا خودش خواسته بود نوشته بود و تنظیم کرده بود به من باید واگذار می شد.

چه مسئولیت سخت و سنگینی.

همیشه از بچه متنفر بودم.نه اینکه بچه ها رو دوست نداشته باشم اما خدم هیچوقت دلم نمیخواست صاحب اولاد بشم.ارزو می کردم در اینده با دختری ازدواج کنم که اونم بچه دوست نداشته باشه.نارون این قضیه رو به راحتی پذیرفته بود.در طی سالهای ازدواجم زندگی خوبی داشتیم با هم خدارو شکر اما این اتفاق شوم و تلخ برادرم رو ازم گرفت و حالا ذاخاری رو من باید بزرگ کنم.برادرای دیگرم هم....هیچی....

دیوانه وار و عاشقان نارون رو به حد پرستش دوست داشتمو و دارم و به این دلیل از بچه بدم میومد که دلم نمیخواست این مهر و علاقه رو تقسیم کنم.دوست داشتم فقط یه نفر تو زندگیم باشه تا این مهر و علاقه رو به پای یک نفر بریزم نه اینکه چند تا بچه در کنارش در نقشهای مختلف  حظور داشته باشن و من مجبور به تقسیم این عشق بشم.

تمام شب تا صبح با ااضطراب گذشت.نارون سعی می کرد محبتم کنه تا اروم شم اما نمی دونم ناراحتیم از چی بود.ناراحت بودم برای ادنا برای ذاخاری برای مادرش که نمی دونستم کجاست! یا برای سوالی که می ترسیدم ذاخاری بپرسه و من نمیدونم چی باید بهش جواب بدم؟؟؟؟؟؟

جمعه شب برای نارون تولد گرفتم.کیکش خیلی خوشگل بود شکل یک اردم زرد بود اما خوشمزه نبود.شایدم به نظر من اینجور اومد.برای نارون یک پالتو سورمه ایی خریدم که بهش گشاده.نارون می گفت اینقده میخورم تا چاق بشم و پالتو اندازه ام شه.

چمعه شب تا صبح اینقدر غلتیدم تو رختخواب که یهو.....خودم با پتو که دورم پیچیده شده بود با متکا پرت شدیم رو زمین.صدایی داد که خونه لرزید.گیبل ترسید و از تو سبدش بیرون پرید و شورع کرد به سر و صدا کردن.نارون وحشتزده پرید و گفت چی بود؟گفتم هیچی......داشتیم تخت رو مرتب می کردیم که صدای در اومد.یکی آهسته پشت در می کوبید.رفتیم درو باز کردم همسایه مون بود.رنگش پریده بود پرسیدد آقای مددیان چی شده؟صدا از خونه شما بود؟از تو حیاط دیدم چراغتون روشنه اومدم بالا.افتاده بودم به تته پته چی بگم بهش؟آرزو کردم نارون بیاد دم در یه چیزی بگه تموم شه این جریان اما نارون پشت ستون آشپزخونه ایستاده بود یه ریز می خندید و لپاش مث لبو سرخ شده بود.با اینکه خیلی ناراحت بودم  و می لرزیدم چنان خنده ام گرفته بود که اگر همسایه فقط دو دقیقه دیگه صبر کرده بود ترکیده بودم.گفتم یه جسم سنگین بود افتاد گف اتاق.نگاه سرزنش امیزی کرد و سری تکون داد و با ناراحتی گفت شب شما بخیر.در و بستم و ولو شدم پشت در از خنده.ساعت دو نیم بود و من خبر مرگم قرار بود سه و نیم از خونه برم بیرون.برم فرودگاهدیگه خوابم نبرد تا یک ساعت بعد که لباس پوشیدم رفتیم فرودگاه.قلبم داشت میومد تو حلقم که بالاخره هواپیما بعد کلی فس فس و تاخیر و ...تمرگید تو فرودگاه.

ذاخاری رو از دور دیدم با کاپشن قرمزش و کلاه قرمز و سفیدش و لپای سرخ و صورت شاد و معصومش.دستش تو دست وکیله بود که تا منو دید پرید بغلم.پیش از اینکه بهم نزدیک شه فقط برای یک لحظه تو چشاش یاد نگاه ادنا افتادم....آخ داداشی....

با تمام توان و نیرو از خدا کمک خواستم که اشگم جاری نشه.بعد حرف زدن با وکیل و رد و بدل کردن یه سری مدارک و پرونده و ...اومدیم خونه.تو توبا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.همینطوری مث دم اسب اشگکهام پایین میریخت.داخاری خسته بود بغل نارون خوابش برد واول رفتیم سر سرا آقای ... رو رسوندیم تا رفتیم خونه هوا روسن شده بود.

خدایا خداوندا ازت برای همه چیز تشکر میکنم و ممنونم ذاخاری رو بالاخره بعد پنج ماه صحیح و سالم رسوندی ایران.

خدا کمکم کن از عهده این مسئولیت سنگین بر بیام.

.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


 .

دیروز با تیما و آرشه و برادر تیما به استخر رفتیم.بعد مدتها و حتی می خوام بگم سالها بود که استخر می رفتم.از محوطه پشت استخر صدای یکی از ترانه های قدیمی مهر پویا میومد:

آسمان می گرید امشب

ساز من می نالد امشب

او خبردارد که دیگر اشگ من ماتم گرفته

او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته.....

استخر بزرگ گرم قشنگ و لذت بخش بود.فرو رفتن توی گرمای آب و فقط به شنا کردن و آب بودن محیط اطراف فکر کردن تمام خستگی ها و کرختی های روحی و کوفتگی بدن رو از از تن به در کردن فقط برای یکی دو ساعت!!!...

 

پیش خودم فکر کردم وقتی ذاخازی خاومد بیارمش اینجا و لی خیلی زود پشیمون شدم چون ذاخاری نمی تونست ممکن بود با دیدن این حجک آإ یاد فوت دردناک پدرش بیفته.

یاد ادنا افتادم که چقدر عاشق شنا کردن و سوارکاری بود.مادرم همیشه برای آلودگی آبها نگران بود.

ادنا دلم برات خیلی تنگ شده.چقدر سخته بدونی که دیگه هیچوقت نمی تونی ببینیش.

تو پست بعدی در مورد هالووین می نویسم.

هالوین پارسال ادنا زنده بود.......

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلامی نارونی.

 

 

امسال هم مثل پارسال به دلیل گرفتاری های شدید شغلی و و غصه هرگز نبودن ادنا موفق نشدم این پست مهم رو روز یکم مهر بنویسم برای این موضوع از همسر عزیزم واقعا معذرت می خوام.ضمن اینکه روز یکم مهر و یک هفته بعد اون صد در صد اومدن ذاخاری قطعی شده بود اما نشد.مسلما چند هفته یا چند ماه دیگه طول میکشه تا بیاد.بهر حال زمانش مشخص نیست.

برای نارون روسری رو که مدتها دنبال طرحش می گشت و  پیدا نمی کرد( البته منم پیدا نکردم اما شبیه شو پیدا کردم) خریدم.

صبح ساعتی زودتر از نارون بیدار شدم .تصمیم گرفتم با تدارک دیدن صبحانه مفصلی این روز رو بهش تبریک بگم.سوسیس سرخ کرده نان تازه و پنیر خامه ایی  شیر  کره. آب پرتقال  و قهوه خوشبویی که نمی دونم چرا طعمش اون روز به  خوبی هر روز نشده بود.میخواستم گل هم بخرم اما صبح به اون زودی گلفروشی باز نبود.نارون با بوی این صبحانه لذیذ بیدار شد و به آشپزخونه اومد.وقتی منو دید خیلی تعجب کرد.بوسیدمش و این روز خجسته رو بهش تبریک گفتم.خیلی خوشحال شده بود.دور میز می چرخید و ذوق می کرد.گفت: چه خوبه یه روز صبح بیدارشی و میبینی میز صبحانه چیده شده و مسولیتت کمتر شده.

با هم صبحانه خوردیم و نارون روسری شو همراه خودش برد که رسید مدرسه لباس عوض کنه و سر کلاس بپوشه.مدیر دبیرستان زن روشن فکر و مهربونیه و معتقده برای نشاط و تنوع روحی دانش آموزان بهتره معلمها سر کلاس روسری رنگی یا مقنعه های رنگی اما کاملا محجبه و پوشیده بپوشن.البته ته دلم هم میدونستم که به نارون کاری ندارن.چون فقط نارون و یک معلم دیگه مسیحی هستن

نزدیکی های غروب بود نارون به من زنگ زد و گفت زودتر بیام خونه.مادرم گفته امشب باید منزلشون بریم.کمی ناراحت شدم.در تمام مدت روز داشتم به این فکر می کردم که پارسال  در این روز با اینکه ادنا ایران نبود اما زنده بوددلم میخواست از این روز لذت ببرم اما تلفن مادرم نگرانم کرده بود..خلاصه کمی زودتر اومدم خونه و نارون گفت مادرم مارو شام منزلشون دعوت کرده.هیچ خوشم نمی یومد برم اما میدونستم مادر می رنجه و پدرم هم کلی غرغر می کنه.رفتیم و محض احنیاط گیبل رو هراهمون نبردم.

مادرم با همدستی نارون کیک قرمز خوشگلی که مشاهده می کنید تهیه کرده بود و پدر هم ناپرهیزی فرموده دستور پخت شام رو داده بود.

 

 

مادرم چنان محکم بغلم کرد که انگار بعد سالها منو میبینه.گفت من تحمل دوری بچه هامو ندارم ادنا رفت کافیه.دلم گرفت و اینقدر ناراحت شدم که دلم میخواست یه گوشه خوت پیدا کنم و گریه کنم.

با اینکه شب خوبی بود و خوش گذشت اما  حرف مادر و اینکه هنوز داغ ادنا رو بر دل داره ناراحتم کردواین باعث شد نه از غذا لذت ببرم نه از کیک قرمز خوشگل.پدرم دستمو محکم فشار داد و ته چشماش اشگاشو میدیدم. با تحکم تلخ همیشگی اش گفت بیشتر بما سر بزن.

بوضوح مشخص بود دلشون شدید برای ادنا گرفته.موقع برگشتن توی اتوبان خنک و تا حدی مرطوب نارون سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.نتونستم جلو بغضمو بگیرم......ادنا... ای کاش هنوز تو پارسال بودیم.کاش می تونستم بازم ببینمت.تو حتی توی عروسی منم نبودی.موقع عروسیم از ایران رفتی......دلم برات خیلی تنگ شده......

شب نارونی همه بخیر.

 

از مادر و پدرم برای زحمات اون شبشون ممنونم .

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

صبح امروز کلیپ و آهنگ جدید آریانی ها رو دانلود کردم و در این فکر بودم که بدون نینف بالاخره گروه موفق شد ترانه قشنگ تری نسبت به گل اومد بهار اومد بسازه.ناهار جای شما سبز الویه خوردیم.همسر ادوین قول داده بود ناهار امروزمونو برامون آشپزی کنه و الویه خوشمزه ایی درست کرده بود و جای شما خالی ناهار حسابی چسبید.

اما.........

بعد ناهار بود که کلی همه سر به سر ادوین گذاشتن و خندیدن و اذیتش کردن و خلاصه قرار شد دیگه بریم دنبال کارمون.یک نسکافه گرم خوشبو ریخته بودم نشسته بودم پشت میز و مدام بیت آخر ترانه آریان رو زیر لب زمزمه می کردم که سر و صدای آرشه و ادوین بلند شد.

بعد اونا یه لیوان از دست تیما زمین خورد و خرد شد که اینم به نوبه خودش شوکی بود!!!

تازه اومده بودم تمرکز کنم و با حواس جمع بنویسم که یهو کل ساختمون شروع کرد لرزیدن و شاید به نیم دقیقه هم نکشید که آروم گرفت.بلافاصله همه به خونه و خاواده زنگ زدیم. به موبایل نارون زنگ زدم می گفت چیزی حس نکردم.اما همکاراش بهش زنگ زده بودند و احوالشو پرسیده بودند.مدرسه شونم خیلی شلوغ بود صدای جیغ و ویغ دخترا به گوش می سرید.یکی از همکارام که اریانیه گفت زلزله آVیانی بود آریان با این ترانه و کلیپ قشنگی که ساخته زلزله ایی بپا کرده.!!!!

توروخدا اینقدر غر به جونم نزنین چرا دیر آپ می کنی.بخدا فرصت کنم و برسم آپ می کنم حتما.

شب ناونی هممون به دور از زلزله باشه

آمین....!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

قرار بود توی این پست از جشن تولد تیما بنویسم.وقتی تیما به ایران برگشت خیلی خوشحال شدیم هممون.اینکه تیما یکی از افراد شوخ و شیطون توی موسس هست و همه اش سر به سر همه میذاره و با همه شوخی میکنه.تیما واقعا مهربون و دوست داشتنیه.مث برادرم دوستت دارم تیما.

برای تولدش توی موسسه همکارا و من و ادوین و جمعی از هنرجوهاش گرفتیم براش.از وقتی من دیگه به سر کلاس نمیرم و تیما عهدده دار مسولیت من شده هنرجوها خیلی باهاش صمیمی شدن و دوستش دارن.

این کیک تولد تیما بود.

 

هنرجوها اصرار داشتن تیما از رنگ سفید خوشش میاد و براش این کیک رو این طرحی خریدند که بیشتر رنگ سفید درش به کار رفته.

البته اگر قبلش از من پرسیده بودند می گفتم که تیما رنگ بنفش (انواع بنفش) و خیلی دوست داره و خوشش میاد.

جمیعا همه پول روی هم گذاشته بودیم و یه لبتاب برای تیما خریدیم.چنان از دیدنش ذوق کرد و خوشحال شد که انگار بچمون در عمرش دستش به کامپیوتر از هر نوعی نخورده.

چون داشت به ساعت ده شب نزدیک می شدیم و هنرجوها باید زود می رفتن رفتیم بع رستوران و اونجا شام خوردیم.تیما می گفت امشب از خوشحالی خوابم نمی بره.

شب خوبی بود و خوش گذشت.همیشه دیدن شادی دیگران لذت بخشه.اما....

ته دلم هیچی برام لذت بهش به معنای واقعی نیست هنوز داغ سنگین ادنا آروم نشده تو لدم.دلم یه ذره شده برای دیدن روی ماه ذاخاری.تصور اینکه روزی تیما هم از پیشمون میره مث روز اولی که برادرام ادنا و آندره از پيشمون ذفتن..... روزي كه نينف رفت....علي حشمتي رفت....و خيلي هاي ديگه.

چيزي كه گلوي ادمو سنگين ميكنه از بغض اينه كه همه اونايي كه رفتن بهر حال هرجايي كه هستن وجود دارن و نشونه هايي ازشون تو اينترنت ميبينيم با مثلا نامه مينويسن و تلفن ميكنن و شايد بتونن روزي بيان و خانواده هاشونو ببينن اما ادنا.....اون ديگه هيچوقت نميشه ديد.هيچوقت.

اميدوارم هميشه و هميشه بتونيم جشن تولدهاي قشنگ و خوب براي تيما بگيريم.تيماي عزيزم اميدوارم هميشه به همه ي آرزوهاي خوب  و قشنگت برسي.ميوارم نبينم روزي رو كه ازم دور بشي.هرچند كه اين اتفاق ممكنه به زودي بيفته....

شب ناروني همگي بخير.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلامی نارونی:

خیلی زودتر میخواستم بیام بنویسم اما تا من تصمیم می گرفتم بیام اینجا بلاگفا هی مسخره بازی در میاورد.اونم دو روز پشت سر هم.دیگه شورشو در آورده بود.هر بار می خواستم بازش کنم مدام ارور میداد و باز نمی کرد.بلاگفا که درست شد. تازه هفته ایی پر از حادثه های اینترنتی شروع شد.اول در پی یک جریان فیزیکی به علت سقوط یک فروند کتاب روی سی دی رام سی دی رام زیبای کامپیوترم به دو نیم تکه گشت!!!.

یک سی دی از توش در اوردم و داشتم سی دی دوم رو از رو میز برمی داشتم توش بذارم که یک کتاب فرهنگ لغت سنگین و زمخت روی سی دی رام افتاد و اوو با خودش کند و پرت شد رو زمین.صدایی داد که خودم نارون نارنج و همکار نارون که مهمان ما بودند حدودا نیم وجب پریدن هوا.

سی دی رامم.....

من هم میخواستم به زودی کامپیوترمو ببرم برای ارتقا سیستم و یه وندوز جدید.حالا با مکافات مجبور شدم اطلاعات هارد رو بریزم تو فلش و با رایتر تنها سی دی نگاه کنم و بعد اینکه هارد خالی شد کامپیوتر رو بردم درست کردند و یک دی وی دی رام نو هم براش خریدم.امید که اینبار عقل حاکم به رفتارمان باشد با لایمت رفتار کنیم با کمپیوتر!!!بعد درست شدن ویندوز نصب انواع برنامه روش مودم شروع کرد به اذیت کردن و اینترنتم رو چند روزی از کار انداخت.مودم رو بردم شرکت ایران نت. کلی هم غر زدم سرشون بعد اومدم خونه و خلاصه بعد سه روز دوباره ای دی اس ال رو راه انداختم.

حالا امیدوارم دیگه مشکلی برای کامپیوتر پیش نیاد بشینیم به کار و زندگیمون برسیم.تیما برگشت به ایران و از بازگشت ایشون بسیار خوشحال شدند همکاران مدیر خودم همسرش و ....حتی گیبل هم خوشحال شد.برای تیما جشن تولد گرفتیم دوبار یکی در منزل یکی در شرکت.کوفتت نشه تیما همه یه بار تولد می گیرن تو دو بار گرفتی.الان دارم از خستگی و نفس تنگی میمیرم بعدا تو پست بعدی مفصل می نویسم و جوا نظرات پر مهر همه دوستای عزیزم رو میدم.

شب نارونی همه خوش و پر اکسیژن باد.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

تا به حال تا به این سن و سال با این همه رمضون هایی که گذشته نشده بود برای افطار جایی دعوت بشم.یعنی پای سفره افطار بشینم.زمضون دعا خوندنش رو خیلی دوست دارم.واقعا به ادم آرامش می ده به قول یکی حتی اگر هم مستجاب نشه دعا خوندن قشنگه و آدمو آروم می کنه.

علی یکی از هنرجوهام که الان خیلی وقته باهاش کلاس نداشتمو و ندارم.برام به یکی از دوستان پیغام داده بود ککه بهش زنگ بزنم.منم زنگ زدمو و من و نارون رو برای افطار منزلشون دعوت کرده بود.اولش جا خوردم.اون که می دونست من مسیحی هستم.نارون گفت خب حتما برای شام دعوت کرده بیا بریم.حقیقتش اصلا خوشم نمیومد و کلا حوصله هم نداشتم برم.بعد فوت ادنا دل و دماغی برای هیچ کاری ندارم.بهر حال به زور سر و کله ایی مرتب کردم و رفتیم منزلشون.

روی میز سفره رنگارنگی چیده بود و قبل افطار او کمی دعا خوند.بعد کتاب قآن رو باز کرد و با صوت سوره بسیار زیبایی رو خنود .سوزی صدای علی داشت که نمیدونم چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم بغضم ترکید و کمی بی صدا گریه کردم.یاد ادنا بودم.علی  و نارون که پای سفره بودند هیچی نگفتند و خوشبختانه همسرش رته بود جواب تلفن رو بده.

بعد قرائت قران باز کمی دعا خوندیم و افطار شد.همسرش با سلیقه و مهربون آش رشته خورش قیمه کوکو سبزی پخته بود.خیلی اشتها نداشتم دلم میخواست علی ساعتها با صدای دلنشینش برام از کتاب قرآن سوره های قشنگشو بخونه. اما روم نشد ازش بخوام.هرچند که اگرم قبول می کرد من نمی تونستم جلو گریه هامو بگیرم.شب خوبی بود خوش گذشت.به هوس افتادم برم یک کتاب قرآن جیبی بخرم. کوچولو.همیشه پیشم باشه اما کمی می ترسم.اگه آرا و پدرم بفهمن......!

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

هفته پیش یه روز غروب نزدیک افطار که تلوزیون روشن بود و و داشت اذان پخش می شد دوباره به شدت احساس دلتنگ کردم و یاد ادنا افتادم. همین حین زنگ زدند و نارون در رو باز کرد.

 

یکی از همسایه ها بودش که یک کاسه آش نذری آورده بود این آش منو خیلی یاد دوران کودکیمون انداخت روزای سر زمستون که برف می بارید و کلاسها سرد بودن و بعد مدرسه بهمون آش میدادند.اندازه یه کاسه خیلی کوچولو.

یاد یکی از هم کلاسیهام بودم که خانواده بسیار فقیری داشت و سر و وضع مرتبی نداشت.همیشه لباساش نامرتب و کثیف بود و زنگ های تفریح هیچوقت خوراکی برای خوردن نداشت.همشه تنها بود و هیچ دوستی هم نداشت.

عاشق دبیر ورزشمون بود و معلم ورزشمونو خیلی دوست داشت.من وقتی دبستان بودم معلم ورزشمون کسی بجز معلم اصلی خودمون بود.

اسم همکلاسیم محمد بود.یادم نیست درست اون اوایلش چی بهم گفتیم با هم دوست شدیم و صمیمی اما یادمه دیدم وقتی دیگ آش رو تو راهرو اوردند و یکی یکی صف کشیدیم و معلم بهداشت با پیش بند سفید آش یه ملاقه آش واسه هر کس می کشید وقتی برای محمد کشید با چنان ولعی غذاش رو میخورد که نمی دونم چرا دیگه آش میلم نمی کشد گفتم محمد من آش دوست ندارم بیا تو بخور.

گفت هوا سرده خودت چی؟ گفتم آخه من دوست ندارم. این اغاز دوستیمون بود قبل از اینکه با تیما دوست شم محمد دوست صمیمی من شد.البته ارتباطمون در حد همون مدرسه  و کلاس بود.من رفتم نشستم کنار محمد.زنگهای تفریح با هم بودیم براش یه لیوان تمیز بردم و بهش گفتم برای اینکه منفی انظباطی نگیره و از انظباطش کم نکنن با لیوان اب بخوره.

با هم دیگه زنگ تفریح خوراکی میخوردیم از کتابخونه کتاب میگرفتیم گاهی اگه درس نداشتیم تو حیاط زنگ تفریح با هم بازی میکردیم و خلاصه با هم بودیم.

با اینکه خیلی کوچیک بودم اما می دیدم دوست ها و همکلاسیهام و حتی اونایی که مال کلاسای دیگه بودن یه جورعجیبی من رو نگاه میکردند. اما واسه من مهم نبود.چون محمد سر و وضع مرتبی نداشت کسی باهاش دوست نمی شد اما واسه من این مهم بودش که محمد مهربون بود و من عاشق خنده هاش بودم.وقتی از ته دل میخندید.

هنوزم عمق نگاه تلخ و تحقیر امیز و متعجب بچه های دبستان تو ذهنم مونده.نم دونم چرا از یادم نرفته....  اون نگاه ها......

به نظر شما من کار بدی کرده بودم؟

لباس و موهای شونه کرده و پول تو جیبی و کیف قشنگ مدرسه و کفشهای براق فقط ظاهر ما بدن ما رو می پوشونه.همون بدنی که خدای ما اونو افریده . برای هممون یکسان یک جور.از گوشت و پوست و رگ و استخوان. اما میزان وجدان محبت و معرفت و شعور رو در باطنمون به یک اندازه قرار نداده.تنها تفاوت همه آدمها در اینه.و الا چه خوش پوش باشی چه بد پوش مهم قلبته که باید همه رو یه جور ببینه و دوست داشته باشه.البته به جز یه سری ادمای حروم خور نامرد که کم هم نیستن تو جامعه.

قلبی که خدا گذاشت تو سینه همه آدما چه پشت لباس ابریشمی مخفی باشه چه پشت یه لا پرهن چرک مهم محبت اش هست ه چیز دیگه بذار هی نگاه های سوزنده شونو بمن بدوزن من که هیچوقت نفهمیدم چرا؟

سال بعد محمد رفت از مدرسه ما نمیدونم کجا دیگه ندیدمش هیچوقت دلش نمیخواست بدونم خون اش کجاست منم اصرار نمیکردم.

امیوارم هر جایی که هست همه باهاش مهربون باشن و دوستش داشته باشن و تنش سالم باشه.

** ظهر سه ساعت خوابیدم الان خوابم نمیاد برم کپه مرگمو بذارم زمین ببینم خوابم می بره یا نه**

شب نارونی همگی بخیر.

محمد عزیزم شب نارونی تو هم بخیر.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی:

امروز جمعه بیست شهریور ماه تولد دوست و برادر خوب و مهربونم تیما ی عزیزم هستش.

تیما جونی تولد خوشگلت مبارک باشه.امسال تیمای مهربون ما پیش ما نبود واسه تولدش اما به محض اینکه برگرده باید شیرینی تولدشو بما بده. بعدشم بیاد و کادو های خوشگلشو ازمون بگیره اگه میتونه البته!!!!

پارسال برای تیما توی شرکت تولد گرفتیم.شمع هاشو فوت کرد و خودشم اخر از همه کیک خورد و ما هممون با هم یک جا بهش هدیه دادیم.بعدشم همه با هم برای شمام به رستوران رفتیم.

امیدوارم همیشه شاهد تولد های شاد تیما ی مهربونم باشم دوستی که از سال آخر دبستان با من همراه بوده تا دانشگاه و تا الان که مث یک برادر کنارم بوده.دلم برات تنگیده بسی تیما.

این روز شیرین رو به همسر مهربون تیما هم تریک میگم.

ایشالا تا دو هفته دیگه هم تیما برمی گرده ایران و هم... ذاخاری میاد...

از همه ممنونم به خاطر محبتهاشونسعی میکنم آروم آروم برگردم به روال سابق زندگی اگر ادوه نبود ادنا ذاره!!!.

شب و روز همگی نارونی باشه

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


روزها دارن تکراری و سرد و بی روح میگذرن.قراره حدود یک ماه دیگه ذاخاری بیادش ایران.نمیدونم وقتی ببینمش چه حالی میشم.بدتر از من مادر پدرم.نارون هی میگه نباید جلوش گریه کنی.باید مقاوم باشی.خیلی میخوام سعی کنم اما نمی تونم....

روزهام روزهای زندگی که با وجود بدن نیمه سالمم و زندگی اروم و گیبل و نارون سپری میشد حالا شده به غمکده که نفس کشیدنم برام سخت شده.محاله جایی میرم ادنا نیاد جلو چشمم.تو خیابون که راه میرم انگار میخوام تو صورت مردم دنبالش بگردم.حوصله حرف زدن و خندیدن ندارم.به کامپیوتر دست نمیزنم  مگه کار اداری شرکت باشه و سراغ تلوزیون اصلا نمیرم.

کلاسهامو واگذار کردم به یکی از همکارام.اصلا نمیتونم رو تدریسم مخصوصا عملیش تمرکز کنم.نمی فهمم شب و روز داره چه طوری میگذره. از غذا خوردن و طعم غذا چیزی نمی فهمم.فقط چیزی میخورم سیر شده باشم.محاله ممکنه بخوابم و توی خواب ادنا رو خواب نبینم.حتی تحمل ندارم عکسهاشو اخرینهایی که تو ایران گرفتیم رو ببینم.دیوونه میشم نمیتونم تحمل کنم.شبها زیر پتو میلرزم از گریه نفسم بند میره و به سرفه میفتم.میپرم بیرون از تخت نارون و بیدار نکنم...کتاب نمایشنامه هامو باز میکنم و فقط بهش خیره میشم نوشته ها و جملات و کلماتو میبینم اما فقط نگاهشون میکنم نه چیزی میخونم نه می فهمم.اصلا تمرکز حواس درست و حسابی ندارم چیزی بنویسم.فقط با خودکارم روی کاغذ خطهای کج و کوله میکشم که با حال و احوال خودم جور در بیاد..........

چقدر زندگی تلخ شد یهو چقدر سخت شد چقدر سرد شد....دارم میمیرم

ادنا...داداشی....مهربونم......

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


توی ساحل زیر یک سقف ایستادم هوا ابریه و مرطوب.دریا وحشی و خشمگین و سرد روبه رومه.موجها مث هیولا تنوره میکشن و وحشی به ساحل می کوبن و کف میشه و بر می گردن تو دریای تند و عصبی.دریا ساحل کثیفی داره کیسه زباله و آشغال و تکه های استخوان و پلاستیک.آب چرک و گل آلود و کثیفی  محکم میریزه رو ساحل و بر میگرده تو دریا.برادرم کنار ساحل دراز کشیده و یه متکا یا چیزی شبیه اون گذاشته زیر سرش.روبرو ساحل خونه ی مرحوم پدر بزگم رو میبینم با حیاط خیلی بزرگ و استخر گل آلودشون که هیچوقت تمیزش نمی کردن.

موج سنگین و خشمگین مدام میخوره به ساحل و بر میگرده تو دریا.نزدیکه خیس بشم میکشم عقب تر.

تو ساحل میدوم و حس می کنم به جای ماسه گل لای جلو دریا زمین رو پوشونده.می خوام بگم برادرم هم بلند شه بیاد عقب نمیتونم...صدام در نمیاد نفسم تنگ میشه.چه سخته نفس کشیدن.ریه هام پره از هوا الانه پاره میشه هر نفسی که میکشم نگه اش میدارم بازدم اش خیلی کمه.می گردم دنبال اسپری ام نمی دونم کجاست.برادرم داره رو موهای سرش دست میکشه و پاهاشو تکون میده و همونجوری دراز کشیده روبه رو ساحل.هوا داره تاریک میشه و یهو میبینم داره بارون ریز تندی میباره.دم غروبه.همون غروب تلخ و دلگیر....همون غروب شوم...همون غروبی که دنیا خالی شد برام...حس میکنم سینه ام پر از هوا شده و پف کرده.چقدر نفس کشیدن سخته...موجهای بزگ و سنگین به ساحل میخوره و پخش میشه ...پر از گل لای و یهو ادنا زیر یکی از همین موجهای بزرگ و سنگین پر از گل و لای و آب کثیف و پر از کف دستهاشو رو موهاش تکون می ده.آب میاد رو صورت برادرم و تمام بدنشو آب گل لود کثیفی پر میکنه و باز برمیگرده تو دریا. شروع میکنم توی ساحل موازات دریا به دویدن.بغض میکنم برای ادنا و یهو میبینم که دیگه نیست وجود نداره نیستش نه خودش نه متکاش.....

چقدر سینه ام سنگین شده و نفس کشیدن سخته صدای نفسهای خودم رو خیلی بهتر از شلوغیای اطرافم میشنوم.با سرعت بیشتری میدوم و تو حیاط خونه بابا بزرگ دختر عمو و زن عموم رو میبینم میخندن و میگن چیو داری قایم میکنی از مابگو.دنبالم میکنن و با هیجان و ناراحتی که نمیخوام بفهمن مشکلم چیه تو باغچه میدوم.نمی تونم بهشون بگم ادنا محو شداز لب دریا.

حین دویدن پسر بچه کوچولویی میبینم که مسیر قدمهای تند منو با چشمای متعجبش دنبال میکنه صدای زن عمو و دخترشو میشنوم الان میایم فکر کردی میتونی در بری..دارن شوخی میکنن.دیگه نمی تونم نفس بکشم و با یه تکون محکم از خواب می پرم...سینم به حد انفجار پر از هوا شده هر چی نفس کشیدم با بازدم کمی بود.بلند میشم میشینم و با نفس درد دار بلندی هوارو از ریهام خارج میکنم. تا میتونم نفس میکشم واسپری رو از کنار بالشم میکشم بیرون و هوای سردشو خالی میکنم تو دهنم ریه و گلوم سرد میشه...

نارون میاد تو اتاق لپمو مبوسه میگه بیدار شدی؟بریم عصرونه بخوریم؟صدای گیبل از اشپزخونه میشنوم.سینم هنوز درد میکنه.نفس میکشم و میرم تو آشپزخونه.....

ادنا........

چند وقت بود این وب رو آپ نکرده بودم فکر کنم حدودا دو ماه.از همه عذر میخوام دیر به نظراتشون جواب دادم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


گل من رو چرا چیدی ...

داداش مهربونم...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


آخیش.... بالاخره کار تایپی نمایشنامه هم با یک روز تاخیر تموم شد.

سلام نارونی.

کلی حرف نگه داشتم که همه اش قلمبه شده بود و باید الان بنوبیسم.روز بیست و دوم اردیبهشت تولد من و چند نفر دیگه بود.ولی نشد روز بیست و دوم برگذار شه اما در عوض تیما و ادوین دوستان خوبم در این روز میمون و فرخنده منو برای شام بردند به رستوران.اما من که هیچوقت بدون نارون تنهایی جایی نمیرم به نارون زندگیدم و اومد پیشمون و با هم رفتیم.دوستانم برای شام ساندویچ سوسیس که من عاشقشم و یه کیک صورتی یک دست خامه صفارش داده بودند شام خوردیم و موقع بریدن کیکم یهو تعداد زیادی از جمعیت حاضر در رستوران که داشتند شام می خوردند برام دست زدند.نمی دونین چقدر خجالت کشیدم. اینا مگه ما رو دیده بودن.

چرا حواسشون به شام خوردن خودشون نبود.

خلاصه کیک رو بریدم مقدار کمی خوردم چون خامه برای آسم فوق العاده مضره.

بعد هم روز بیست و دوم مثل پارسال و پیارسال و اون یکی پارسال مادر آترا برامون جشن گرفت.برای من آترا و دو نفر دیگه. اترا عروسک بانی رو که می گفت دوستش زهره خانم براش فرستاده و بسیار عزیزه گذاشته بود سر سفره کنار کیکش.مامان اترا غذاهای بسیار خوشمزه ایی پخته بود و کیک خیلی خوشگلی تدارک دیده بودند.

جمعا چهار نفر بودیم من سی و چهار ساله اترا بیست و چهار ساله زهره نوزده ساله و خانم گلاره

بیست و یک ساله شدیم.

کلا شب بسیار خوبی بود خیلی خوش گذشت.بهتر از ه تولدی بود که داشتیم.

یکی از دوستانم عازم سفر کرمانه و من چقدر دوست داشتم همراهش باشم اما نشد.

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اینم بادکنک های تولد. توی خرداد ماه حجم کلاسها کمی سبک میشه.حجم که نه تعدادشون.

می خواستم عکس بذارم اما بازم سایتی که توش عکس آپلود میکردم قاطی کرده  آپولد نمیشه این نایت ایکین هم که لوس بازی در میاره دیگه اپلود نمی کنه .

ساعت چهار صبحه و باید بخوابم.نمی دونم چرا مدتیه بی خودی نگرانی مرموزی دارم.شاید چون این مدت همه اش ملتهب بودم واسه تایپ کردن و کار و کارای نارون و ... خیلی خستم!

شب نارونی همگی بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


چقدر اوايل ارديبهشت سخت گذشت.

مردم از شدت بار كاري و خستگي.هر روز از شش صبح بيدار مي شدم و تا هشت شب سر كار.تا ميرسيدم خونه مي شد نه و تا شام و تايپ كردن اون متن احمقانه مي شد دوازده شب.

چقدر خستم.خيلي دچار روزمرگي شدم.خيلي.

نارون شديدا سرش شلوغه چون حدود دو هفته ديگه امتحانات پايان سال شروع مي شه. منم بايد تا دو هفته ديگه چهار تا متن نمايشي تايپ كنم هر  كدوم حد اقل چهل صفحه.دل تو دلم نيست اگه نتونم تايپ كنم تا اون موقع چقدر افتضاح ميشه.

شبها مثل بچه هاي خوب ميشينم پاي كامپيوتر به تايپ كردن و دانلود كردن برنامه

هاي اموزشي واسه نارون.

نرسيدم به موقع وبمو آپ كنم.تو تمرين بند بازي در اثر يك سهل انگاري كوچولو زمین خورم و پام به شدت ضرب ديد.طوري كه حتي نشد پشت فرمون بشينم تيما منو تا خونه رسوند.حدود دو روز توي خونه استراحت كردم تا حالم بهتر شد وقتي ديدم پام دردش ارومتر شده خيلي خوشحال شدم. دلم به شدت البالو ميخواد.منتظرم زودتر بیاد تو بازار.روز 22  که امروز باشه تولدمه.تولد من آترا زهرا گلاره و ...جمیعا همه تو اردیبهشت اومدیم دنیا.قرار شده شب جمعه کارایی بکنن برامون.آترا الان مریضه گلاره سرما خورده من پام درد میکنه. 

اينقدر سرم شلوغه و گرفتاري هاي ريز و درشت دارم كه يادم رفته دارم يه سال بزرگ ميشم.خيلي خستم دارم غش مي كنم

غروب  ناروني همه بخير.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

روز دوازدهم فروردین پدرم زنگ زد بهم گفت دوستش برای باغشون حمیعا خانوادگی دعوت کرده زود پاشو بیا باید بریم جا بگیریم. گفتم مگه صف قند و شکره که باید جا گرفته بشه.البته اینو به خودم گفتم نه به پدر جان !!!حقیقتش میخواستم بپیچونم نرم و با تیما برم بیرون. ضمنا اصلا حوصله نداشتم ساعت یازده شب راه بیفتم برم جایی که خوش نمیگذره.گفتم شما برید من بعدا میام بابا که دستمو خونده بود گفت اون دوستت هم وردار بیار.اینقدرم با پدرت جر و بحث نکن /گفتم چشم.گفت ناراحتی؟ من پشت گوشی===> در جواب پدر===> نه پدر جان اصلا .

ساعت یازده و نیم شب رفتم در منزل تیما هن و هن رفتیم در خونه ی بابا مث کاروان ماشین به ماشین راه افتادیم پشت سر هم. بابا اومد تو ماشین پیش من و نارون و قبل اینکه سوار شه گفت پسر تو خجالت نمی کشی؟گفتم چرا باباجون. گفت این ماشینت رو ببر بشور کفک زده از کثیفی.(انگاری که نون لواشه کفک بزنه) گفتم چشم میبرم مگه شما دیدین تو تاریکی شب. پدر گفت کور که نیستم خب میبینم.ببینم اصلا تو روت میشه با این ماشین پر از شپش و کبره تو خیابون رانندگی کنی؟گفتم  اون کله است که اگه شسته نشه شپش میزنه. باب گفت اینقدر با پدرت جر و بحث نکن تو کی میخوای آدم شی.زیر لب که فقط نارون بشنوه گفتم از نظر شما هیچوقت. به بهانه بستن بند کفش خم شدم و ریسه رفتم از خنده. تو ماشین از تو آینه نارون رو میدیدم که به احترام بابا عقب نشسته بود و جلوی رو سریشو گرفته بود جلو دهنش یه ریز میخندید.یکی دوبار از خنده اش خندیدم پدرم گفت به چی میخندی حواست به رانندگی ات باشه.... میدونی جون به جونت قربون کنن سر به هوایی....اصلا پیاده شو خودم بشینم پشت ماشین.تابرسیم چهار بار سکته کردم از دست تو.پسر بزرگ کردم از اون برادرت ارا یاد بگیر یه پارچه آقاست. زدم کنار و پدر جان همچنان غرغرکنان نشست پشت فرمون و اگر خدا بخواد راه افتادیم) تا برسیم پدرم تا خود در پارکینگ باغ از افتخارات کسب نشده !!! برادرم آرا سخنرانی کردند.دوست پدرم به گرمی ازمون استقبال کرد داشتم میمردم از بیخوابی و خستگی. گیبل رو بردم بیرون تا جاییی برای خوابیدنش پیدا کنم. دوست پدرم گفت تو باغ چهار تا سگ بزرگ داریم که ممکنه اذیتش کنن و تاصبح هم نمیشه تو باغ بخوابه ممکنه روباه بیاد بخورتش.بیا بریم خونه همسایه اونا غاز و اردک دارن گیبل شما هم اونجا بخوابه. رفتیم با هم و من میترسیدم خواب باشن دیدم نه خدارو شکر بیدارند و برای پسر بچه کوچولوشون تولد گرفته بودند.رفتیم تو باغچه اونا و گیبل رو تو توری خیلی بزرگ سیمی پر از غاز و اردک کردم و خیالم راحت شد شب جاش امنه.

شب از شدت خستگی خیلی زیاد اصلا خوابم نمی برد. اما بالاخره صدای زوزه سگها از ته باغ با صدای جیرجیرک و بوی برگها و درختان باغ و خیسی باغ کم کم پلکمو سنگین کرد و خوابیدم. صبح که بدار شدیم.تیما طوطی هاشو برده بود پیش یه کاسکو بزرگ سفید خیلی خوشگل مال دوست پدرم.دوست بابا گفت بیا بریم غازت رو بگیر از همسایه. رفتیم و در باغشون باز بود دوست پدرم که با بستگانشون مشغول صبحانه بودند دیگه پایین نیومد یعنی من ازش خواستم رفتیم دم توری بزرگ قفسی و دلم ریخت پایین دیدم قفس خالیه خالیه. یه تشت بزرگ تهش کمی خون و مقدار زیادی پر سفید و خاکستری ریخته رو زمین.

دست و پام شل شد همسایه دوست بابا که انگار یادش افتاده بود بدو بدو اومد و از همون دور همونجور که میدوید توضیح میداد اقا نترس  از غازای خودم امروز میخوایم کباب غاز بخوریم.!

 قبل از اینکه بتونم جملاتشو درست تو مخم هجی کنم صوای نرم نجوا مانند چند اردک توجه ام رو جلب کرد  دوست بابا خندید گفت پدر سوخته ها نگاشون کن چه خوشگلن. چرخیدم دیدم گیبل نازنیم لابلای دسته ای غاز و اردک رنگارنگ داره واسه خودش قدم میزنه لای چمنها.همسایه هی میخندید میگفت ترسیدی اومدم همینو بهت بگم که نترسی من امانتدار خوبیم.گیبل رو بغل کردم انگار خوشش نمیومد بیاد پیش من و موندن پیش دوستای جدیدشو ترجیح میداد.تشکر کردم و یه بار دیگه به تشت پر خون نگاه کردم و کمی دلم گرفت اومدم بریم بیرون دیدم لب  حوض بزرگ یا که نه استخرچه بزرگی هیکل صورتی رنگ بزرگ یک غاز توی یه سبد !منظره درداوری بود.گیبل رو محکمتر چسبوندم به خودم اومدیم اینطرف.

 صبحانه خوردیم و توی اون هوا خیلی چسبید.همه مشغول شدن برای ناهار و جای شما سبز کباب خوشمزه ایی درست کردند. بعد ناهار کمی تو باغ چرخیدیم و والیبال بازی کردیم و وسطی.کمی بعد لب استخر آب بازی و شوخی و شیطنت و گیبل رو انداختند وسط استخر شنا کنه. هین اب ندیده ها هی طول و عرض استخر رو شنا میکرد و سرشو میکرد زیر اب مومد بالا.

عصری میز عصرانه رو خودم چیدم چای شیرینی میوه باقالی پخته آش رشته سیب زمینی سرخ کرده و یه جمع صمیمی و شاد.عصرانه رو خوردیم و هوا خیلی سرد شده بود.

رفتیم داخل خونه و قرار شد شام زود مصرف شه و زودی برگردیم خونه من تیما یکی  از پسرای دوست باب قرار شد برگردیم بقیه گفتند میمونند. شام رو خوردیم و من و تیما تمام ظرفای شام رو شستیم که اینکار باعث شادی و مسرت زیاد خانمها شد. یکی دو نفری هم زیر لب زمزمه کردند واسه خودشیرینیه.اما مهم نیست چی شنیدیم تیما در حالیکه استینهای خیسشو تکون میداد گفت در هر جمعی وظیفه اینه که خانم و اقا مساوی هم کار کنن تا به همه خوش بگذره.خانمها هم گاهی به استراحت میاز دارند درست کردن غذا برای جمعیت اصلا راحت نیست.به افتخار این سخنرانی شاهانه از طرف بانوان کف مرتب و از طرف اقایون چشم غره های... تقدیم تیما شد.

خلاصه چای خوردیم و راه افتادیم موقع اومدن بابا گفت فردا این ماشین رو میبری کارواش.میدی بشورنش حیا هم چیز خوبیه. من درحالیکه فکر میکردم تمیزی ماشین چه ارتباطی به شرم و حیا داره گفتم: بابا اخه قبل عید شمال بودیم بارندگی بود و گل توی جاده منم نرسیدم تمیزش کنم. بابا چشم غره ایی رفت هیچی نگفت.

شب دوش اب گرم یه لیوان چای داغ و بعد رختخواب گرم.نارون نخوابید مشغول تصحیح اوراق امتحانی شد. مثل من تنبل نیستش که دختر خوبیه.

 امیدوارم سال آینده هم سیزده بدر قشنگی مثل امسال تجربه کنیم و کنیم هممون.

شب نارونی همه بخیر.

راستی ماشین رو هم بردم کارواش انصافا رنگش باز شد اینقدر کثیف بود فکر کنم حق با پدرم باشه.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام. سال نو مبارک.ایشالا سالی نارونی باشه.

امسال عید بهتر از پارسال و حتی سالهای پیش بود.خیلی خوش گذشت مخصوصا سیزده بدرش. روز دوم عید عید دیدنی منزل علی رفتیم. ناهار پیششون بودیم امسال عید تصمیم گرفتم به همه ی دوستانم کادو بدم برای علی جوراب بردم.عاشق رنگ طوسیه خیلی خوشحال شد.علی هم بهم عیدی داد. این اولین دوست مسلمونم بود بهم عیدی داد تو سال جدید. خونه علی خیلی خوش گذشت.من علی رو مجبور کردم بعد ناهار پا شه با هم ظرفارو بشوریم خانمها کمی استراحت کنن. خدا میدونه چقدر غر زد تا دو تا لیوان و چهار تا بشقاب رو شست.کچلم کرد.

منزل شاهین که یکی از هنرجوهای من و تیما هست رفتیم که خیلی معذب بود.نمی دونم چرا من هی سعی میکردم خودمونی و ساده برخورد کنم هی پرتقال از دستش میفتاد دور خودش میچرخید هول شده بود اخر سر بالاخره  بابشقاب میوه از پله ی اشپزخونه شون  ولو شد رو زمین. خیلی خودمو کنترل کردم نخندم.لبامو فشردم رو هم و لپم سرخ شد.(اینو نارون بعدا بهم گفت). ناهار خوردیم و طفلکی چیزی نمونده بود غذا پرت شه گلوش.

بعد منزل پدر آترا رفتیم یک شب شام. پدرش بهمون عیدی داد و خیلی خوش گذشت. تیما با طوطی هاش اومد پیشمون گفت امسال به طوطی هام عیدی قند تبریز دادند خوردند و دل درد گرفتند.!!!

اواخر عید هم با نارون به مشهد رفتیم وای که چقدر این شهر شلوغ بود.اینگار نیمی از جمعیت ایران ریختند تو این شهر. دو روز بیشتر قرار بود نباشیم اما سفرمون شد ۵ روز ولی کلا خوش گذشت.

امیدوارم سالی که اومد سال خوبی باشه.این سومین باریه دارم تو بلاگفا تایپ میکنم هی میپرونه نوشته هامو.درباره ی سیزده بدر بعدا مینویسم الان کار دارم. سالی نارونی برای همه آرزومندم.

شب نارونی همه بخیر.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                               آخرین سلام نارونی سال ۸۷:

سال معمولی بود ولی یه سری اتفاقات عجیب غریب هم توش افتاد.این پست هم طولانیه هم اینکه چون روزای اخر سالی به شدت سرم شلوغ بود هی نصفه نصفه نوشتم و یهو بهم ریخت در نتیجه امروز و فردا آپم کامل خواهد شد.برای ادوین هفته پیش سفارش اجرا داده شده بود توی یک مدرسه.  تو خیابان تهران پارس چقدر گشتیم تا مدرسه رو پیدا کردیم ادوین جان آي كيو ادرس رو گم فرموده بودند بالاخره هم دير رسيديم و شد موقع زنگ تفريح مدير مدرسه هم عصباني اومد جلو اما چيزي نگفت ولي از ش كارد ميزدي خونش نميريخت اينقده اعصابش خرد بود.اجراي جالبي بود كل جمعيت بچه هاي گروه هنر صد و پنجاه نفر بودند.اخر سر اجرا هم تيما من و آرشاويز كلاس به كلاس رفتيم و كمي توضيحاتي در مورد  انتخاب رشته كنكور و گرايشات و .. اينا داديم.

براي بار آخر در سال ۸۷ پيش دكترم رفتم اكيدا دم عيدي منو از خوردن ترشي مركبات ترش مضر براي معده و اجيل و تنقلات منع كرد. نارون خانومي روزهاي اخر سالي حسابي گرفتار كار مدرسه و بچه هاست ميخواد تمام تلاشش رو بكنه سال ديگه مدرسه ايي بره كمي نزديك تر به خونه.دو هفته پيش هم به شدت درگير اجرا ها و جشنواره عدالت و اميد در تئاتر شهر بوديم. نمايش عدالتخانه كاري از گروه رويك به كارگرداني دوست خوبم آقاي حميدرضا آذرنگ به نظرم كار فوق العاده ايي بود. خيلي جون كندم خودمو رسوندم به اجراي سانس دو.عكسهاي جشنواره رو حتما براتون ميذارم.

شمال هم رفتيم و نارون خانومي يك خرس گنده براي مدير مدرسه شون هديه خريد گفتم نارون روت ميشه اينو نشون بدي ايشون ميگه نه مديرمون خيلي دلش ميخواسته. گفتم مديرتون چند سالشه گفت ۴۵ سال! خوب خيلي خوبه!

يك روز قبل فكر كنم سه شنبه بود..دم غروب نشسته بودم گيبل كنارم با يه چاي داغ مشغول نويسندگي روي يك داستان نمايشي از علي مشعلي كار ميكردم كه ملتفت شدم نارون هنوز با اينكه هوا تاريك شده منزل نيومده. و اتفاقا شام هم نداريم. موقتا كار رو تعطيل نمودم اندر آشپزخانه استين زدم بالا و شامي تدارك ديدم به به. كوكو سبزي سالاد به به. با سيب سرخ كرده. كه چقدرم براي آسم مفيده...!!! ديدم

نارون  و نارنج اومدن خونه الهي بميرم نارونم گريه ميكرد پرسيدم چي شده نارنح گفت چيزي نيس موتوري كيفشو زده...!توي همون كوچه لعنتي ميثاق شش كه هميشه تاريكه و نور ماه و مهتاب بيشتر از نور چراغ شهرداريه! نارون خانومي من خيلي ترسيده بود. خدا رو هزار بار شكر كه بلايي سر خودش نيومد. ميگفت يه افغاني روي موتور كيفو زده. مردشور تركيب هر چي افغانيه ببرند. بس كه همشون يا قاتلند يا دزد يا اسيد پاش. بيشعور ها. نارون رو دلداري دادم و براش شير گرم كردم به زور كمي شام خورد. خيلي ترسيده بود. از اين به بعد شبهاي تاريك خودم ميرم دنبالش ته دلم از خودم بدم اومد اي كاش تنهاش نذاشته بودم....چه ميدونستم گفتم مثل هر شب راحت خونه مياد.اما از اين به بعد هم به نارون هم به خودم قول دادم كه مراقبش باشم و شبها و دم غروب خودم برم دنبالش.

این هم عکسی از تئاتر شهر و محوطه اطرافش برای مهناز خانوم ببخشید دیر شد اما عکسی هست از تئاتر شهر در سال ۸۷ زمستون سرد.

اینم یکی دیگه:

 و این هم عکسهای جشنواره عدالت و امید و در کمال پوزش کارگردان جان اجازه ندادند عکسهای خود نمایش رو براتون بذارم:

 

شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت رفتیم خونه ادگارین شام. گیبل رو هم بردیم و تیما هم طوطی هاشو آورد یه اتیش بزرگ وسط حیاط درست کردند و فشفشه اتیش زدند چند تا هم منور کوچیک رنگی تفریح سالمی بود حد اقل صدای بمب و ترقه نبود ادم اذیت شه و هوا حسابی الوده شه و خطرناک شه واسه مریضای قلبی و تنفسی مث خودم.

خب ایشالا از عکسها خوشتون بیاد شب نارونی همه خوش به امیدو شبهای نارونی در سال جدید

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

این پست پنجاهمین پستیه که تو این وبلاگ میذارم.ایول به خودم. تو این پست فقط میخوام از البوم جدید احسان خواجه امیری بنویسم اما قبلش...هنوز تو وبم تعدادی پشه پرواز میکنن مخصوصا اقایونمن منتقد موسیقی نیستم نقد نمیکنم فقط دارم نظر شخصی خودمو تو وبلاگ روز نوشتهای شخصیم میذارم.میدونم با خوندن مطالب این پست ممکنه رگ غیرت یه عده به افتضاح ترین حالت ممکن ورم کنه!!!

برای اینکه فشار خونشون نره بالا فقط یه راه دارن نیان نخونن...!مجبور نیستی و کسی هم اجبارت نکرده بیای بخونی حرص بخوری.نیا و نخون و نیبین حرص هم نخور.من عمدا نظرات این پست رو باز گذاشتم تا اون چند تا آریانی اگر با حرفام قانع نشدن بخونن و حسابی با توهین هاشون شخصیتاشونو نشون بدن!آخه هوادارای آریان فقط توهین رو در دفاع کردن بلدند نه فکر و حرف منطقی اگرم من یهو از کوره در رفتم و رو بلستم چزی نوشتم چون به خانواده و همسرم توهین شده بود و فضولی هم زیاد شده بود...!

خرید آلبوم:

با تیما دوستم در پیاده روی میدان ولی عصر در حال قدم زدن بودیم به طرف تئاتر شهر و در حال بلعیدن یک فرووند پیراشکی سوسیس که صدای احسانو از اکوهای داخل یک مغازه سی دی فروشی شنیدیم.و پوستر های بزرگ از احسان ...با لقمه لای لپم چرخیدم به تیما بگم بریم داخل؟ دیدم نیستش! الان داشت کنارم راه می رفت. چرخیدم دیدم  جلوتر رفته توی مغازه داره با فروشنده حرف میزنه. داخل شدم و آلبوم رو خریدیم. مثل آدم درست و حسابی لای قال و نوشته و تشکیلات و ... نه مث البوم اریان عین سبزی هست از مغازه میخرید میذارن لای کاغدای دفترچه مشق بچه های دبستانی.... سی دی رو اونجوری خریدیم.

فصل تازه:آلبوم رو شنیدیم با نارون. نه یه بار چندین بار.نارون گفت نمیشه تک خواننده رو با یه گروه قیاس کرد اما بهتره از اریانه اقلا شعرهاش با صدای قشنگ هم خونده نشده باشه حرفی داره برای زدن اریان چی .....شراره که دیگه خیلی جون کنده تو البوم چهارم.البوم احسان طوریه که یعنی جوری تهیه شده که خیلی متنوعه و ر نوع سلیقه ایی میتونه ازش استفاده کنه. هیچکدوم از اهنگاش شبیه هم نیستن مث مال اریان که همه اش یه نواخت ویولن و گیتار شروع میشه کسی احسان گوش بده از ده ترانه این البوم شش تاشو خوشش نیاد دیگه از ۴ تای دیگه اش میتونه لذت ببره.

تو قبل تو جایی واسه امثال من نیست:

گروه اریان گروه اریان سابق نیست و دیگه به هوادارایی مثل من و ما و خیلی های دیگه نیازی نداره. چون پولکی شده همون هوادارای پولکی رو می طلبه همون....

یه ذره دلخوشی حتی توی اقلاب من نیست و :

واقعا آدم دیگه دلش به چیه آریان خوش باشه نه شعر هاش چیزی داره نه آهنگاشون قابل شنیدن و لذت بردنه و نه صدای علی و پیام و همخوانها گرمی خودشونو دارن علی به زور میخواد بگه که..... هستیم هنوزم حالا هم که نینف رفته و دیگه از اریان چی میخواد باقی بمونه؟

شیرین:

به قسمت آخرش توجه کنین احمقانه اس من احسان رو به آریان نسبت بدم اما میون خاطرات من نشستی گم نمیشی میخوام گمت کنم نبینمت اگه بتونم.هر جا برم هر نقطه تهران هر کی رو ببینم با هر کی صحبت کنم آریان میاد جلو چشمم. شوخی که نبود دوسش داشتم چرا این طوری شدین آریانی ها؟ علی پیام سحر و ساناز و نینف مهربونم چرا گذاشتی رفتی......

گریه:

حاجی احسان مون فرمودن: مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه قدم میزنه.نه من با این قسمت موافق نیستم نه غروری دارم نه حس میکنم اگه گریه کنم و دیگران هم ببینن ابروم میره نه اصلا. گریه یه نعمته که خدا به ما داده. اگه بد بود نمیداد.پزشکم میگه مردهای ایرانی بیش از بقیه دچار ناراحتی های حنجره آسم و ریه میشن چون فرهنگ غلط بهشون درونی کرده که گیه نکنین گریه مال مردها نیس. نه تنها هست خیلی هم خوبه.... علی رغم این حرفا شعر این آهنگ خیلی قشنگه.این ترانه اسمش هست گریه و فکر کنم چهارمین ترانه ابوم باشه هر کی شنید اگه از اول تا اینجا خوشش نیومد از این حتما لذت میبره و نمیتونه دل بکنه و بگذره خیلی قشنگه.

عاشقانه هات باهامن من به قصه هات دچارم:

خیلی زیباست واقعا قشنگه

ترانه ایی که خیلی به دل ادم میشینه و وصفش در توان من نیس ترانه عشق میاد هست.خیلی گیراس.

من دوست داشتم راجع به بهترینهای البوم جدید احسان بنویسم این دلیل نمیشه بقیه خوب نبوده باشن.به طور کلی از اول سال تا حالا ۴ تا البوم خریدم اول اریان که وصفشو نوشتم دوم موسیقی اذری و ارمنی اذربایجان همراه با رقص پا سوم البوم بی کلام پیانو و چهارم احسان.خیلی رضایت بخش بود واقعا کیف کردم.

پیشنهاد میکنم بروید بخرید گوش کنید.

خیلی زیاد شد و من بیچاره باید شش صبح بیدار بشم

فعلا شب نارونی همه بخیر.ضمنا خواستم عکس احسان بذارم اما سایت واسه اپیدن پیدا نکردم.

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


جای ادنا بس خالیست...........

صبح مادر جان تلفن زدند که نمیایی پیشمون. خیلی وقته سر نزدی. گفتم چشم. رفتم ظهر پیش مادر.پدر نبود خونه  و واقعا از ته دلم خوشحال شدم چون اگه بود قطعا بحث و جدل داشتیم.

عین روزهایی که از مدرسه میومدم خونه مادر منتظرم بود.

بوی عطر چلو خورش با برنج....

چایی تازه دم یه بشفاب پر میوه خنک....

سعی کردم همیشه در مقابل چیزی که یک خانم جلوم میذاره میخواد مادرم باشه واهرم یا از بستگان واقعا ممنونش باشم. مادران و خواهران زیادی تو این جامعه زحمت میکشند و مردهای خانواده هیچوقت قدر دانی نمیکنن!

 مادر مثل همیشه سرمو چسبوند به سینه و با چشمای نمناک منو بوسید.

چرا دیر به دیر میای سراغم؟

با هم ناهار خوردیم. بعد ناهار چایی خیلی می چسبه اونم کنار مادر.

طبق معمول با بحث بچه شروع کرد.

هنوز مادر نشده نارون. کی میشه صدای وغ وغ بچه تو بشنوم از تو بغلت.

گفتم مادر من خودم هنوز بچه ام.خندید و گفت میدونم. و بعد نصیحتهای همیشگی.(خوبه بابا منزل نیستن جانشین دارند برای نصیحت کردن!).اون غاز گنده رو بنداز بیرون از زندگیت صاحب یه بچه شو و بلکه دو تا و سه تا.بین حرفاش گفتم ده تا.....

ـ وسط حرف من نیا.. آره مادر جان سه چهار تا بچه دورتو بگیرن و اونوقت حسابی سر خودت و نارون گرم میشه.

طبق معمول گذاشتم عرایض نادر تموم شه بعد خیاری نصف کردم و نارنگی پوست گرفتم و...

مادر همینطوری نگاهم میکرد و منتظرجوابم بود!

میوه رو گذاشتم جلوی مادر و گفتم:دیگه از من گذشت مادر....

مادرم پرسید : از نارون هم؟ سکوت کردم. پیش مادر خونه ی بابا خیلی گذشت. جمعا ۳ ساعت پیشش بودم. تصمیم گرفتم علی رغم غرغر های بابا بازم برم خونه پیششون. حس کردم بعد رفتن ادنا چقدر مادر افسرده تر شده...

تا حدی مثل خودم.اما من بزرگترین دلخوشم نارونه  اما مادر چی؟ همه بچه هاش ازش دور. بابا رو نمیدونم قضاوتی ندارم اما مادرم...........

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


ادنا هم رفت. دیشب رفت. این دو هفته با وجودش هیچ غصه ایی رو حس نکردم. سرماخوردگی بسیار سختی گربان بنده رو گرفت شب رفتنش و نتوننستم باهاش برم فرودگاه.

خیلی سرم درد میکنه. از چیزی که می ترسیدم بالاخره اومد به سرم.

و اما در جواب دوست عزیزی که نوشتن چرا تو پیج نینف ادد نکردم چون ۳۶۰ با آی دی خودم نیست!

به این دلیل.

جای ادنا خیلی خالیه.عیب نداره عادت میکنم در عوض نارونی من که هستش که.در به در دنبال سایتی میگردم برای آپلود عکس.

ماجرای قورمه سبزی ادنا رو رو پیجم نوشتم تو بلاگش.دیگه اینجا حوصله ندارم بنویسم.

یا اینکه الان نه دارم می میرم از سینه درد. برام دعا کنین خوب بشم. آسم لعنتی هم که فقط منتر یه اشاره است منو عذاب بده و سرماخوردگی ام بهترین بهانه است براش.

شب نارونی همه خوش.

ادنای گلم شب تو هم خوش.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


داداش جان مهربونم اومد ایران.خیلی خوشحالم از اینکه ادنا پیشمه.دیشب رفتیم فرودگاه. اومد.ساده و صمیمی مثل قبل. یاد نینف افتادم. خانمی داشت به همسرش می گفت این فرودگاه خیلی جای بدیه در عین حال خوبه. عزیزانت میرن سفر دلت میگیره خودت میری بدتر اما وقتی خانواده ادم میاد خوبه.روی تابلو اعلانات اطلاعات پروازی  مینوشت ارمنستان در حال فرود.....

امروز نارون خانومی باقالی پلو پخته برای ناهار.بوی عطر باقالی.ادنا هم عاشق انواع پلو ها هست.

عصری میخوام برم تئاتر شهر داداش هم می خواد بیاد. میگه دلم برای دود و دم تهران تنگ شده بوده. کمی دود بخورم بد نیست....

گیبل انگاری حظور یک غریبه رو لمس کرده همه اش می ره تو سبدش میاد بیرون. امروز نه فردا همه اهل بیت فامیل میریزند ببینن داداش رو.

راستی علی جان عصبی نشو عزیزم در شان شما هست اقدام به خوردن یه پسر لاغر بکنی....بیخیال عزیزم....

یادم میره خب جوابتو بدم عزیزم کاکاچ به زبان ارمنی یعنی گل لاله و چون نارون عاشق این گل هست این به ذهنم رسید. نا سلامتی وبو تقدیم کردم به نارون.....

شب نارونی همه بخیر و شادی

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


آخیش.

سلام نارونی. بالاخره جشنواره تئاتر فجر هم تموم شد و الان زمان شروع جشنواره فیلم فجره.

سرم افتضاح شلوغ بود. ممنوم از خانوم مهناز خانوم. و منو ببخشید. ضمنا نیازی نبود نظر خصوصی بزنید برام.

و اما اسم سالن های تواتر شهر تهران:

۱ـ تالار قشقایی

۲ـ تالار بزرگ

۳ـ تالار کوچک

۴ـ سالن اصلی

۵ـ تالار چهار سو

6_ تالار سايه

7_ تالار نو

و

8_ تالار نمايش

روز جمعه رفتيم در بند. هوا سرد بود. چاي خورديم با كلوچه هاي نذري.

خيلي چسبيد. مردي داشت تعداد زيادي ساندويچ مي داد به يك سگ بزرگ. و مردم هم همه اش مرد رو دعا مي كردن تو اون سرما به حيوون بي نوا غدا ميده.

از رفتن نينف دلم گرفت. اولش فهميدم خيلي گريه كردم.خيلي زياد. واسه نينف نه واسه آريان كه ديگه ريغش دراومد و دورانشون تموم شد. اما بعد به خود مسلط شدم. دارم بالا و پايين ميكمك وب نينفو دوباره راه بندازم. با اينكه....... به اترا گفتم گفت مردشور آريان رو بردن نينفم .... با هواداراي بي شرفش..منم سپاسگذاري كردم!!!

نارون از من بدتر اصرار داره به راه اندازي وب. فكر ميكنم ببينم ميتونم وقتم ميرسه.

يكي از دوستانم بالاخره البوم باران عشق رو بهم داد. ديوونه ميشه آدم اثري دلچسب و دلپذير از ناصر چشم آذر. خيلي قشنگه.

همين باعث شد دوباره برم سراغ پيانوي كهنه.

نه.........

بازم نينف و بغضم رو پيانو تركيد.نينف من... نينف مهربونم....

شب دلگيزي بود رفتنت. شب همگي خوش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.خیلی خیلی سرم شلوغه وحشتناک. به خاطر مسافرت همکارم نصف کارای شرکت افتاده گردن من و تیما.

دوست گرامی من خانم مهناز ببخشید سرم به شدت  شلوغه اجازه بدید سر فذصت میام و جوابتونو میدم. ناراحت نشین خواهشا......... 

رفتن نینف کمی ناراحتم کرد. اما بعد فکر کردم که خب جایی رفته که موفق میشه خوبی اش به اینه که با خانواده رفته اریانی هایی که عذا گرفتند اگه یه بار برای یه هفته خارج از کشور باشن معنی حرف منو می فهمند که نینف واقعا موفق میشه. بر میگیردم و بیشتر مینویسم. خیلی سرم شلوغه..........

شاد و نارونی شب همگی خوش........

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام ناروني.

هيچوقت دلم نميخواست با خشونت و عصبانيت چيزي بنويسم تو اين وبلاگ اما....

فلاني هرچي دلش ميخواسته گفته بعد مي گه نخواستم همه حرفامو بنويسم. تورو خدا تعارف نكن بگو همه حرفاتو.

 خواهر گرامي سركار خانوم مهنازـدرمورد سوالايي كه پرسيدين زمان كنكور بايد همون موقع گرايش ادامه رو انتخاب كنين كه مثلا ما رشته نمايش رو زديم. كنكور هنر خوب سخته خيلي هم سخته و زحمت ميخواد.دروس عمومي شايد به حد تخصصي ها مشكل نباشن اما شيرينه ولي در عين حال حجمش زياده.دروس دانشگاه هم خوب سخت و سنگين و پر هزينه اس.زماني كه من دانشجو بودم سال هفتاد و چهار مثلا پول يك درس دو واحدي ميشد پنجاه تومن كه واقعا سنگين و ثقيل بود. چون دانشجوهاي غيز هنر اون زمان فقط پنجاه تومن كل هزينه ثبت نامشون بوده اما ما فقط يه درسمون. بهرحال دانشگاه آزاد بوديم.در مقطع كارشناسي (ليسانس) دو سال اول عموميه و از سال دوم بايد گرايش رو تعيين كرد. كه مثلا من گرايش ادبيات نمايشي رو انتخاب كردم. ادوين گرايش كارگرداني تيما گرايش بازيگري يكي از دوستامون گرايش طراحي صحنه و يكي شون نمايش عروسكي. هفت تا گرايش داره ديگه.دو سال بعدش هم هر كي تو گرايش خودش تموم كرد و ليسانس گرفت.در مورد ادامه تحصيل هم خب كنكور فوق ليسانس واثعا مشكله براي هنر. خيلي سخته. شايدم من ديگه نمكشيدم. اما پدرمون دراومد.خود من البته دلايل زيادي بود اما صرفا براي مدركش دنبالش رفتم.دو سال دوره فوق بود كه خب من دو سال و نيم تموم كردم.اينجا ديگه چون ليسانس رو گرفته بوديم آزاد بوديم هر چي دلمون مخواد از زير مجموعه هاي تواتر بخونيم. من مثلا خودم گرايش بازيگري رو خوندم تيما همون بازيگري و ادوين همون كارگرداني رو ادامه داند. يكي از دوستامون طراحي چهره گريم خوند.بهر حال خوبه اما تحربه عملي خيلي بهتره ا زتئوري كه شما ميخونين! نا گفته تماند كه ما دوره كوتاهي هم پيش نادر رجب پور ديديم كه اون زمان سال ۷۲ توي تهران يه آتليه آموزش تئاتر داشت و خودش ميگن اين زور دقيق نميدونم اولين كسي بود كه رقص هاي پاتوميم رو اورد به ايران و البته طراح حركات موزون در ايران بود. باز در اين مورد خيلي اطمينان ندامر اما همسرش فرزانه كابلي هم به دختران آموش رصق يداد كه در نوع خودش عالي و منحصر بفرد بود. بهر حال دوست عزيز اين توضيحاتي بود كه دادم برات و اميدوارم تونسته باشي پاسخ سوالاتو بگيري.موفق باشي.

اين چند روزه منزل اقوام و دوستان براي سال نو رفتيم. يا اونا اومدن اما خيلي خوش گذشت.تنها فرقش با روزاي ديگه اينه كه عيده....در اين چند روز به منزل تيما رفيتم براش يه مايكروفر هديه برديم و البته من جداگانه يه گردنبند ايتسل هم بهش هديه دادم.دوستمه بهرحال...!در اين ايام يكي از طوطي هاي تيما مرد كه خيلي غمگينش كرد

بعد به منزل ادوين رفتيم و ادوين يه طوطي براي اون يكي جفت طوطي تيما بهش هديه داد كه تيما بسيار خوشحال شد. به ادوين عطر خديه دادم و يك كراوات ابي خوشگل. خيلي خوشحال شد. منزل ادوين بيشتر در مورد آسيب شناسي كارگردانهاي تئاتر در ايران صحبت شد.

خونه آرشه اينا كه رفتيم برق رفته بود.شام رو عاشقانه زير نور شمع خورديم و همينكه سفره جمع شد و كمي ديگه نشستيم و اينا اومديم بيايم خونه برق اومد. به آرشه يك كيف لبتاب هديه دادم.

منزل آرشاويز امسل داشتند نقاشي ميكردندو آرشاويز عصابي بود حرص ميخورد چرا نقاشها خونه رو براي سال جديد آماده نكردند.مارو به يك رستوران دعوت كرد ايشون هم از سر لطف و صداقت براي تيما طوطي خرديه بود! تيما جان هنور خودشم يادش نيست اون جفت طوطي كه مرده نر بوده يا ماده حالا ما دعا كرديم يكي از طوطي هاي اديون و يكي كه آرشاويز گرفته ماده باشن. تا بعدا يه جفت هم واسه اون اصل كاري پيدا كنيم.آرشاويز دو روز ديگه به ارمنستان ميره و رفتنش كمي كارمونو تو شركت سخت ميكنه چون نارنج هم مريضه و ديگه خيلي سخته اما عيبي نداره چون چاره ايي نيست.

امسل موفق شديم با ادوين ايده هامونو عملي كنيم و توي شركت براي كريسمس چند تا تئاتر اجرا كنيم. آقاي شيرازي بسيار بسيار استقبال كرد جوري كه حتي خودمونم فكرشو نميكرديم. تئاترهاي آهو رو اجرا كرديم كه البته پانتوميم بود. تئاتر گويشي نگاه خيسرو اجرا كرديم كه هنرجوها خيلي خيلي خوششون اومد.بعدا متن نمايشينامه نگاه خيس رو براتون ميذارم.

خيلي زياد نوشتم امشب شب ناروني همه بخير.

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام نارونی.

خیلی خسته ام. خیلی ... چند روز مداوم کار خیلی سخت گذشت. همه خسته شدند و تصمیم گرفتند شرکت رو سه روز تعطیل اعلام کنند.یکی دو تا از بچه ها هم میرن مسافرت. اما من اینقدر خسته هستم که میخوام تمام این سه روز رو بخوابم.

شب کریسمس:

بلاخره اومد کریسمس.امسال درختمون رو نارون تزئین کرد.خیلی خوشگل شد.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نارون طبق سنت هر سال ساندویچ سوسیس درست کرد.سرار منزل و اتاق رو ريسه سبز و سرخ كشيد تا حسابي سنت رو به جا بياره.شب كريمس خيلي دلم ميخواست مثل پارسال برف سنگين تهران رو سفيد پوش كنه اما خبري نشد از برف.با نارون با برادرم رفتيم كليسا. توي كليسا خيلي گريه كردم خيلي زياد.نارون فقط سكوت كرد. از برادرم واستم بياد باهامون خونه نيومد. اما مادرم و پدر جان بعد مدتها مادر و پدر نارون و نارنج همه اومدن خونه. شام خورديم كه بعد مدتها كنار خانواده ام خيلي چسبيد و زمه داد.زير كاج هديه ها رو گذاشته بوديم با نارون. امسال من براي همه كادو خرديم. مادرم پدرم برادرم. حتي اون داداش عزيزه.... براي نارون خانومي هم يك جعبه بزرگ گرفتم پر توش پوشال و كاغذ رنگي سنجاق سر و عطر و ... خرده خرده كادو خريدم.براي گيبل هم هديه خريديم من و نارون يك سبد گرم و نرم با پارچه ساتن صورتي كه توش شبها راحت بخوايه.اميدوارم امسال سال خوبي باشه براي همه.

كريسمس همه مبارك و ناروني.

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

در مورد  سوگند خوشحالم بالاخره اوني كه ميخواستم شد.......باشه به خاطر اترا و زهره خانوم گرامي سكوت ميكنم اما خيلي بي شخصيتي با اون مادر.......حيف اين همه وقتي كه من گذاشتم و اون همه زحمتي كه كشيدم واسه اون فايل صوتي. فقط به خاطر اترا كردم هر كاري بود و الا تو كه پشيزي ارزش نداري خوشحالم هنوز نرسيده دستت قبل تو ميذارم نينف بشنوه كه وقتي تو اتاق نبودن حرفاي مادرتو بفهمن در مورد اون عكسها..................

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


با توجه به شروع کریسمس . برنامه های سنگین نمایشی شرکت خیلی نمیرسم این وبو الان آپ کنم.رفتیم کنسرت با نارون تیما ادوین نارین و اترا و مامانش. تازه رسیدم به حرف آترا وقتی خانم .... رو دیدم. واقعا برای تربیت نداشته اش متاسفم. دخترک بی ادب بی جنبه. فکر کنم آترا حق داشته باشه حالتو بگیره................

بگذریم. لطفا ازم نخواین عکس کنسرت بذارم میخوام بدمشون به وب پشت صحنه خواهر اریانی گرامی مون خانم زهره و اترا ی عزیز من.

شب خوبی بود خیلی خوش گذشت. من و تیما موندیم واسه سانس دوم نارین و نارون ادوین رفتن. اترا هم بشدت مریض بود. نتونست تحمل کنه.دلم کمی گرفت. بعد کنسرت. نمیدونم چرا یاد وبم افتادم روزای آریانی.نینف با لباس قرمز و شلوار سفید پشت اون ساز کذایی. اترا یه ریز بهانه می گرفت کاش زهره پیشم بود..... اینقده سرفه زد هیچی از کنسرت نفهمید.........

گروه طبق معمول با همون لباسای رب گوجه ایی اومدن رو سن ترانه های اجرا شده عبارت بود از:

بی تو با تو لحظه ها قاصدک بذار برم تب کی به جز من ای جاویدان ایران کاشکی افسونگر طلسم گل افتابگردون گل من سر این ترانه علی از جمعیت خواست که موبایل در بیارن. باقیه اش رو هم به خوبی به خطار ندارم. دستشون درد نکنه جالب بود. سری پیش کاخ سعد اباد رفتیم با تیما حس و حال بهتری داشتم نمیدونم چرا بغض کردم به خاطر کنسرت نبوده.خودم...... راستی محسن رجب پور قول سه شب اجرا رو در اسفند داد بهمون. امیدارم از اون چرندیات مزمن نباشه راست بگه! مخصوصا وبمسترشون مجید روغنی حرف مفت زیاد میزنه

شب نارونی همه بخیر

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


                                              ×شب یلدا×

شب خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت.شب یلدای نارونی شب یلدایی که نارون هم باشه.

مادرم مادر و پدر نارون تیما نارین ادوین ادگارین نارنج آذر دوست نارون و مادر و پدر اترا و خانواده همگی پیش ما بودند.نارون خیلی زحمت کشید.خودم فقط تونستم در نظافت منزل و خرید کمکش کنم.برای شام زرشگ پلو اللویه و قورمه سبزیبه همراه پیتزا پخت نارون.کیک و سلالاد رو خورم درست کردم.اول که همه اومدن حرفای معمولی ترافیک و بارش برف و سرما و...بعد بحث داغ پزشکی تریکلیسیرید و کلسترول و چربی و قند خون....اخر سر پدر نارون گفت این میز گرد پزشکی رو بذارید برای شبهای اینده که یلدا نیست شب یلدا باید فقط خورد و لذت برد. بعد به میز فذا اشاره کرد و ادامه داد دلتون میاد در قبال این غذاهای خوشمزه هی از تری گلیسیرید صحبت کنید؟

جمعیت :خنده....

بعد در خصوص کنسرت (بعدا شرحشو مینویسم) با تیما و ادوین و اترا صححبت کردم. آترا همه اش مریض بود کنار شومینه خواب بود.

بعد شام خوردیم که بسیار لذیذ و خوشزه بود . بعد کیک پرتقالی من بریده شد و با چای خورده شد.البته همه معتقد بودند بسیار بد مزه است نمیدونم چرا اگه بد مزه بوده پس اثری از کیک باقی نموند.مادر نارون هندوانه آجیل بستنی لواشک و انار اورده بود. اترا طبق معمول چیپس و یه پفک گنده اورده بود. البته خودش لب نزد غدا هم کم خورد بس که مریض بود.مادر اترا مرغ مینای مودشونو اورده بودند که گذاشتیمش کنار گیبل گیبلم هم غدا خورد هم کیک.بعد عمو جان کتاب حافظ رو گشود و چند شعری با ستار زد و خوند. بعئ کتاب سفر نامه ذو باز کرد نه سفر نامه معروف... و چند تا داستان خوند. کمی بازی کردند با کارت جمعیت.

از جمعیت خواستم بیان تا دربند بریم.خیلی استقبال نشد....آترا مریض بود نارون خسته بود نارین سرما خورده بود.ادوین کمر درد داشت و خلاصه به اندازه مریض های یه بیمارستان همه از درد و امراض خردسالی تا کنون یاد کردند که نریم بیرون.شب ساعت دوازده همه رفتند. کمک نارون کردم . گیبل خودش رفته بود سر جاش خوابیده بود. امشب مادر نارون به همه ما برای خاطر یلدا هدیه داد.یک بسته ابنبات مخروطی شکل رنگی به همراه یک برگ کوچک کاج که همیشه سبز باقی میمونه در طی سال.

صبح یادا همه اش کار. اول رفتم ثبت احوال.بعد رفتم میرداماد بلیط دوستم رو بگیرم. بعد صادقیه برای سفارش فوم های براثق صحنه بعد ترمینال جنوب برای کار دانشگاه. اومدم شرکت ناهار مختصری خوردیم و سه تا کلاس . تیما هم بود سر کلاسم امروز. اخر سر با ادوین و آرشاویز  رفتیم دنبال آقای شیرازی رفتیم برای خرید لوازم صحنه.بعد از ظهر مث جنازه رسیدم خونه تمیزی جارو طی. مهمونا شام و......

اخخیش بعد یه روز پر از گرفتاری کار و مشغله راحت خوابیدم خدا رو شکر امشب خوابم برد.خدا یا شکرت امیدوارم شب یلدای خوب روسپری کرده باشین.

شب یلدای نارونی همگی خوش .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


سلام ناروني.

امروز صبح وقتي داشتم ميرفتم شركت هوا بي نهايت سرد بود.يخ كردم. با اين وجود هوس كرد تو اين هواي يرد مطبوع !!! پياده ببرم تا شركت  يعني با مترو منظورمه.

بعد از كار و تعطيلي شركت  نارون اومد دنبالم كه بريم براي كريسمس كمي خريد كنيم. خيلي دلم ميخواست امسال يه كاج طبيعي پيدا كنم به هر دري زدم اما نشد. نارون گفت حالا ببخش رضايت بده مصنوعي اش.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

چند تا بسته زنگ و ريسه و نوار و چراغ و لامپ رنگي و بابانوئل خريدم و چند تا كلاه بابانودل گرفتم. دلم ميخواد درخت امسال رو حسابي شلوغ درست كنمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

كلي خريد كردم با نارون امسال ميخوام به همه دوستان هديه بدم. ياد نينف اافتادم.الهي . چقدر دلم ميخواد روزي زير درخت كريسمس ببنمش.گاهي اون حس و حال ارياني پا مي گيره دوباره خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.

شب  جاي شما سبز هبرگر درست كردم خودم. نارون خيلي خسته بود. يه دونه ساندويچ واسه گيبل بستم.

پب بعد شام خواستم درختمونو تزئين كنم اما نارون گفت زوده حالا...............

خدا كنه امسال سال خوبي باشه پر از نشاط و سلامتي. پارسال از اول بهار كه اتفاقات خوبي پيش نيومد.

خدا امسالو بخير كنه.

واسه هفته اول بعد سال نو خيلي خيلي سرم شلوغه هيلي زياد. خدا كمك كنه بخير تموم شه.

شب ناروني همه بخير.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |


 

غمگین ترین سلام نارونی.

بخاطر سوزش سینه و درد رفتم دکتر. سونوگرافی کدم و منتظر جوابش.......مردم و زنده شدم تا جوابش بیاد...از بند دلم آرزو کردم مسئله خاصی نباشه دیگه تحمل جراحی و عمل رو ندارم.بهوشی بخیه بیمارستان آی.سی.ی. و....از همه بدتر دلواپسی و اظطراب و تشوش برای نارون.....

 جوابشو گرفتم خوندم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.بعد دکترم دید و.......

وای...خبر خاصی درش نبود اما پزشکم وقتی دید گفت دوباره باید یه سری دارم تزریق کنی.

پشت فرمون ماشین تا برسم کلی گریه کردم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.پلیسی تصادفا نگاهش بمن افتاد پشت چراغ قرمز دست تکون داد منم چراغ زدم.رسیدم شرکت گروه در حال تمرین خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نارون بمن زنگ زد و احوالمو پرسید.نتونستم جلو بغضمو بگیرم. خیلی گریه کردم.تمرین گروه تموم شد . تیما اومد پیشم.کلی شوخی و خنده و جک و ...تا روحیه من تازه شه......بزور با اصرار ادوین یه چای خوردم و رفتم سر کلاس.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 امروزم اصلا حوصله کلاس نداشتم.انگار هنرجوها هم فهمیده بودن.

بعد کلاس با آرشه و تیما اومدیم خونه.شب نارون کلی دلداریم داد  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .

نازک نارنجی و لوس نیستم اما واقعا دیگه تحمل درد و سوزن و خون گرفتن و روتون گلاب تهوع رو ندارم.سوزش سینه ام صد برابر سخت تر شده. از همه بد تر هزینه سنگین دارو و آمپول ها .... نارون زحمتشو کشید و گرفت. میدونستم بعد تزریق حال مناسبی ندارم از بچه ها خواستم کلاس صبح رو تشکیل ندن تا یه بار تمیرین کنیم. منم باشم تو تمرینشون.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

بعد تمرین ذفتیم بیمارستان.نارون تیما نارنج  و آرشاویز همراهم اومدن تا دم در بیمارستان. اما ادوین و تیما اومدن داخل. خجالت کشیدم واسه تزریق ۴ تا سرم و آمپول ده نفر دنبالم راه افتادن. دراز به دراز روی تخت.دکتر اومد نبض فشار خون تنفش صدای نفسهام و قلب محترم............ یه تست خون. اینجا بود دیگه خونم به جوش اومد. دکتر هر کاری می کرد خون نمیومد تو سرم....نارون دل بدریا زد و گفت شاید شما مهارت ندارید دکتر........؟ دکتر می گفت بس که لاغره این پسره...من بیچاره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دکتر جان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir. بالاخره از روی رگهای روی دستم خون گرفت. دلم ضعف رفت. بمیری دست جان با این رگهای مردشور برده ات اگه تو رگ من خون نیست پس با چی زنده ام. یه سرم گنده بدست من وصل کرد دو تا آمپول بزرگ رد توش. یکی هم تزریق به دستم یکی هم به بازوی لاغر مردنی من .. بعد دو تا آمپ.ل یکی راست یکی چپ زد که همه وجودم بی حس شد.....لخت و سنگشن مث مرده....صداهای ازرافم میومد اما خواب بودم...........یکهو چیزی شبیه رب گوچه مخلوط با آب غوره و آب لیمو و زد ته دلم مث وحوش از رو تخت پریدم و ذوتون گلاب همه چی اومد بالا.نارونم فکر اینجا رو هم کرده بود یک سطل گنده گرفتن جلو روم . من حس کردم لانه روده هام و معده ام بیاد تو حلقم .درد شدید روده و معده ....سینه  و حتی ریه هام می سوخت. چیزی تو معده نبود دکتر می گفت صفرا آورده الا. دوباره شروع کرد ه تزریق آمپول دوباره تهوع.....................خیلی سخت بود خیلی عذاب کشیدم. نارون به مادرم و برادرم زنگید اومدن. جنازم رفت بیرون از در بیمارستان.این تهوع لعنتی که ولم نمی کرد که. تو خونه هم عذابم میداد.طفلک نارونم همه اش دور و بر من یا سوپ می آورد یا آب میوه یا کپسول اکسیژن رو میداد پر کنن.

تیما اومد به دیدنم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

حال محترمم کمی بهتر شد و بهبودی یافتم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir رفتم شرکت ر جمع دوستان خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.

خیلی از دیدن مجدد من خوشحال شدن.

نارونم خیلی زحمت کشید خیلی کمکم کرد واقعا مریض داری کار سختیه. آترا و فرزانه هم به دیدنم اومدن. البته آترا قبلش تلفن هم زده بود.

خدا رو شکر کمی بهتر شدم.البته درد سینه هنوز سر جاشه ولی شاید خوب شدنم زمان ببره. خدا کمک کنه شمام دعا کنید. ش نارونی همه بخیر.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریان مددیان |